30 مرداد 1389برچسب:, :: 1:0 :: نويسنده : sara
![]()
26 مرداد 1389برچسب:, :: 1:29 :: نويسنده : sara
روز پنج شنبه 14/5/89 از شهرمون (نمي گم كجا) عازم نيشابور شديم به خاطر جشنواره فرهنگي هنري اخه ميدونيد چيه من توي رشته عكاسي مقام كشوري اوردم
![]() ![]() ![]() برامون كلاس گذاشتن اما نمي رفتيم چون همش تكراري بود .از يه نظر راحت نبوديم ساعت12 شب مي خوابيديم ساعت4صبح بيدار ميشديم مثل پادگان. كلاس هاي صبح رو به همين خاطر نمي رفتيم خيلي خسته كننده بود. شنبه طبق معمول ساعت4 بيدار شديم رفتيم مشهد نهارو مشهد خورديم ساعت3 برگشتيم اردوگاه نيشابور. شبا هميشه من بعد از شام با بچه هاي كردي بودم يه بار لباس كردي شينا رو پوشيدم خيلي تو تنم خوب بود همه ازم تعريف كردن گفتن بايد تو كرد ميشدي و... حالا اينا رو ولش اين مدت خيلي مواظب وسايل ام بودم روز اخر گوشيم رو كه خيلي دوست داشتم زدم توي شارژ فقط در حد 10دقيقه رفتم اماده بشم براي شام برگشتم گوشيم نبود شام رو متوجه نشدم چجوري خوردم بلند شدم رفتم دنبالش بگردم ديگه اون موقع بود كه گريه ام گرفت جشن تا ساعت30/2شب كه نه صبح طول كشيد از بس گريه كرده بوده داشتم از سر درد ميمردم بعد از مراسم سرپرستمون گفت 5صبح راه مي افتيم داشتيم تقدير نامه هاي كه داده بودن تقسيم ميكرديم كه مال من نبود تو رو خدا شانس رو مي بيني رفتم توي كمپ بچه هاي كردستان باهم خداحافظي كرديم البته با كلي گريه خيلي اين چند روز بهشون وابسته شده بودم شماره هاشون رو توي گوشيم ذخيره كرده بودم اما حالا كو گوشي؟ يادم رفت دوباره ازشون بگيرم منتظرم اونا بهم زنگ بزنن من كه شماره اي ازشون ندارم انشاالله اگه خدا قسمت كنه بابا رو راضي مي كنم يه سر بريم كردستان منم ازشون قول گرفتم كه به شهرمون بيان شب اخر بود كه همه اونجا بوديم تمام بچه ها گريه مي كردن خدا قسمت همه بكنه كه يه اردو دست جمعي با دوستاش بره خارج از شهر ![]()
26 مرداد 1389برچسب:, :: 1:16 :: نويسنده : sara
ادامه مطلب ... ![]()
![]() |